خرید بک لینک
صبح:تب دارم...گلویم باد کرده و راه نفسم را گرفته..درد گوش و گلو امانم را بریده..مهربانم راهی مسجد محلشان میشود...من مانده ام امروزم چه میشود...صدای هیئت های عزاداری بی وقفه می آید و دلم آب میشود...خودم را هل میدهم سمت آشپرخانه و خودم را میبندم به آب

برچسب: نویسنده: یوسف نیک‌فر تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 5:26

در زندگی همیشه منتظر روزهایی بودم که احساس کنم بزرگ شدم...نه فقط قد کشیده باشم و استخوان ترکانده باشم.در ماهی که گذشت روزهایی داشتم که این طور بود...شاید در آینده ای نزدیک یا دور باز هم این حس را داسته باشم....اما یک چیز خیلی خیلی ملموس داشت...ترس! و

برچسب: نویسنده: یوسف نیک‌فر تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 5:26

چقدر زود می گذرد و چقدر من در لحظه ها درجا میزنم... این را با خودم میگویم گاهی و همیشه همسر خلافش را ثابت میکند!که تو چه میدانی خدا برایمان چه خواسته و تو سوزنت همیشه روی خواسته هایت گیر میکند !خب خدا خودش میداند و بس.تو فقط تلاشت را بکن! حالا من دا

برچسب: نویسنده: یوسف نیک‌فر تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 5:26

چند روزیه که برگه ای به من گفته ما قراره سه نفر بشیم...اما اون فقط یه برگه است..بعد از این انتظار...من باورم نمیشه...اما دلم نمیخواد محکوم بشم..به اینکه نمیفهممش..به اینکه چون باورم نمیشه رعایت نمیکنم...به من حق نمیدن که من نمیخوام جریان زندگیمو از ح

برچسب: نویسنده: یوسف نیک‌فر تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 5:26

خدا خواست که چند روزی حس مادری را تجربه کنم...

خدا خواست که تو بیایی و من لذت خط دوم کم رنگ و فکرهای مادرانه را تجربه کنم...

اما فقط چند روز...و اکنون منتظرم تا بروی...چون خانه ات را جای بدی ساختی... و باید با تو.خداحافظی کنم...

ممنونم که چند هفته حس قشنگ را به من هدیه کردی...

خدا نگهدار...

برچسب: نویسنده: یوسف نیک‌فر تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 5:26

شاید این جا روزگار شاد و غمگین زیادی به خودش دیده باشه... شاید من و این وبلاگ با هم بزرگ شدیم...شاید اگر کسی ازش بگذره بگه چه جای خاک خورده ای! ولی هر کسی ندونه تو که میدونی...این منم که خاک خوردم...نه این وبلاگ...این منم که دارم کهنه و شکسته میشم! ا

برچسب: نویسنده: یوسف نیک‌فر تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 5:26

دنبال یه تاریخ خاصی می گشتم .برای همین رفتم تو آرشیو مطالب 7 سال پیش و میتونید تصور کنید که چقدر گیر کردم در خوندن و مرور خاطرات! یه دفعه یادم اومد که چقدر اینجا جزییات مینوشتم.چقدر دل نوشته داشتم.نمی دونم سرم انقدر گرم زندگی شده که نمیرسم بیام یا ای

برچسب: نویسنده: یوسف نیک‌فر تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 5:26

بنویس از سر خط..

خیلی سخت است یک عزیز دلی ..یک پاره تنی داشته باشی که در سختی افتاده باشه و تو فقط بتوانی بیننده باشی و کاری ازت بر نیاید.این روزها دارم تجربه میکنم این حس تلخ را.امیدوارم که زودتر خلاص بشود.حالم بد است از بی رحمی ها و تلخی روزگار..حتی با او که معصوم و پاک مثل فرشته هاست.

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور ۱۳۹۵ساعت توسط راحیل| |


برچسب: نویسنده: یوسف نیک‌فر تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 5:26

سلام امروز باز بعد از مدت ها آمدم و سری به گنجینه خاطراتم زدم. به غیر از سال های اول عمر اینجا ، بعد ها هر وقت درد بی درمانی داشتم به اینجا پناه می آوردم. و امروز باز بعد از خواندن چند پست به این تیجه رسیدم که انگار حتما باید دردی باشد تا بیایم و بنو

برچسب: نویسنده: یوسف نیک‌فر تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 5:26

صفحه بندی